واقف لاهوری » خاتمه

این نسخهٔ بی‌ربط که دیوان فقیر است

مجموعهٔ احوال پریشان فقیر است

زنهار که شیرازهٔ آن نگسلی از هم

در وی نخ چندی ز رگ جان فقیر است

یعقوبم و این غمکده کنعان محبت

هر بیت در آن کلبهٔ احزان فقیر است

از سوز و گدازی که شناسد دل روشن

هر مصرع آن شمع شبستان فقیر است

هرچند که صد رنگ غم و درد دران است

کفران نکنم نعمت الوان فقیر است

گر نیست پریشان سخنم عذر پذیرند

زلفی عجبی سلسله‌جنبان فقیر است

هر که خواند دعا طمع دارم

زانکه من بندهٔ گنهکارم