واقف لاهوری » مخمس

تو را مشکل‌گشا دانسته بودم

تو را حاجت‌روا دانسته بودم

تو را مهرآشنا دانسته بودم

تو را من باوفا دانسته بودم

غلط کردم خطا دانسته بودم

چو دیدم از تو ناز و دل ربودن

به حرف مهربانی لب گشودن

پیاپی لطف بر حالم نمودن

گمان بردم که خواهی دوست بودن

چنین دشمن کجا دانسته بودم

به آن مست معربد چون رسیدم

به خون‌آلوده آهی برکشیدم

امید زندگی را سر بریدم

همان دم کش به کف شمشیر دیدم

سرم از تن جدا دانسته بودم

نمی‌گویم که تو نامردی ای عشق

ولیکن بوالعجب بی‌دردی‌ ای عشق

به جان من بلا آوردی ای عشق

جهازم را تباهی کردی ای عشق

تو را من ناخدا دانسته بودم

مرا می‌گفت دوش از طنز بدگو

به خون غلطاندت آخر آن جفاجو

چنین دادم جواب گفتهٔ او

برفتم کورکورانه دران کو

من آن را کربلا دانسته بودم

تو را چون برگزیدم از نکویان

به خود زین انتخاب احسنت‌گویان

شدم در وادی عشق تو پویان

تو رفتی از پی ناشسته‌رویان

تو را من میرزا دانسته بودم

تو را گفتم که دست از عشق بردار

وگرنه می‌کشی صدگونه آزار

تو نشنیدی و رفتی از پی کار

به کوی گل‌رخان آخر شدی خوار

من از اول دلا دانسته بودم

ز جورت جان من بر لب رسیده

جگر خون گشت و از مژگان چکیده

به مردن کارم از دستت کشیده

دلت دادم مسلمان‌زاده دیده

نه کافر ماجرا دانسته بودم

ز حالم یار چون غافل برآمد

ز بند طرهٔ او دل برآمد

به کویش پای من از گل برآمد

گمانم در حقش باطل برآمد

چه‌ها دیدم چه‌ها دانسته بودم

فتادم از هوس دنبال زلفت

شدم آشفته بر منوال زلفت

پریشان‌حال همچون حال زلفت

سیاه شد روزم از اقبال زلفت

منش بال هما دانسته بودم

تو با می‌خوارگان انباز بودی

تو مفتون سرود و ساز بود

تو مجنون ادا و ناز بودی

تو واقف رند شاهدباز بودی

تو را من پارسا دانسته بودم