تا شدم لای خوار میخانه
رستم از بند رطل و پیمانه
سوخت از گرمی زبانی شمع
رحم میآیدم به پروانه
دید در خواب حسن یوسف را
شد زلیخا به عشق افسانه
در غریبی چه میتوانم کرد
غیر ازین گریهٔ غریبانه