خون ناحق ریختن از بس که باشد کار او
بوی خون آید چو قصاب از در و دیوار او
در سرم سوداست عریانش به بر خواهم کشید
هست معشوق حریف تیغ جوهردار او
خوردهام تیری ز شست یار و هر ساعت ز ذوق
چون لب پان خورده میبوسم لب سوفار او
چند با اغیار نتوان دید گرمیهای یار
این دمی سردی که دارم میکنم در کار او
فرصت خوابم چو نرگس بر سر پایم نماند
تا شدم بیماردار نرگس بیمار او