به کوی که خوارند آنجا عزیزان
چرا میروی ای دل افتان و خیزان
بخند ای کهن زخم افسرده کامد
صبا از سر زلف او مشک بیزان
به مطلب ظفریاب آسان نگشتیم
که یک عمر بودمی از خود گریزان
ازان گشت در عشق مجنون غلامم
که لیلی است حسن تو را از کنیزان
نشیند به اغیار هر شام آن شمع
نمیترسد از آن ما صبح خیزان