چین بر جبین ز خوی بد ای مهجبین مزن
بهر خدا که چین به جبین اینچنین مزن
دل دادهام دماغ سخن گفتم کجاست
انگشت بر لبم دگر ای همنشین مزن
جام جهاننماست به دستت فتاده مفت
گر قدر دل شناختهای بر زمین مزن
کوته چه میکنی شب امید بیدلان
ظالم گره به سلسلهٔ عنبرین مزن
جان بر سر نزاکت تو لرزه میکند
جانان به سر چو شمع گل آتشین مزن
جانم مسوز ای ز خدا بیخبر مسوز
آتش ز خشم در پر روحالامین مزن
رفعت طلب نکرده دلم از تو هیچگاه
ای آسمان مرا به عبث بر زمین مزن