واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۲۷

در غم هجر تو گریان ز سفر می‌آیم

همره قافلهٔ لخت جگر می‌آیم

گر روم از سر کوی تو کجا خواهم رفت

می‌روم شام چو خورشید سحر می‌آیم

دارم امید که ضایع نرود آمدنم

نالهٔ شوقم و لبریز اثر می‌آیم

آمدن تا سر کوی تو ضرور است مرا

پا اگر ماند ز رفتار به سر می‌آیم

از دل غرفه به خونم چه خبرهاست که نیست

قاصد اشکم و از کوی جگر می‌آیم