واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۲۲

همدم از گریهٔ خونین دارم

وه چه هم‌صحبت رنگین دارم

عمرها شد که ز بیماری دل

کار با بستر و بالین دارم

از صفا آیینه کردم دل را

روی در دلبر خودبین دارم

لله الحمد ز اسباب جهان

هیچ اگر نیست دل و دین دارم

سروکاریست به آن زلف مرا

زین سبب جبهٔ پرچین دارم

گرمی از حد مبر ای مشع که من

می‌گدازم دل مومین دارم