واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۹۶

ای سرت گرم به وصل دلنواز

داد من بستان ز هجر جانگداز

بد کسوفی داری از خط در کمین

بر رخ خود آفتاد خود مساز

دید تا گیرایی مژگان تو

مانده شاهین را ز حیرت دیده باز

بارک‌الله بر سرم سنگی زدی

ساختی دیوانه‌ای را سرفراز

بلبل افتد در غلط از دیدنش

روی او از گل ندارد امتیاز

یاد زلفش گر نبودی مونسم

من چه می‌کردم به شب‌های دراز