واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۶۵

تنگ تنگ از دهن یار شکر می‌ریزد

شکر از تنگ دهانش چه قدر می‌ریزد

کارم از گریه ز دست تو گذشت است کنون

جای اشک از مژه‌ام لخت جگر می‌ریزد

هر که در بزم تو ره یافت گهرچینی کرد

لعل خوش‌حرف تو از بس که گهر می‌ریزد