واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۳۷

اشکم از دیده به صد شور چکیدن دارد

ماجرای دل شوریده شنیدن دارد

کرده‌ای با رخ او دعوی خودآرایی

امشب ای شمع زبان تو بریدن دارد

نرود نقش تو مژگان زدنی از نظرم

ساخت در دیده چنان خانه که دیدن دارد

سر انگشت ندامت نگرفتی به دهن

مگذر از شهد تأسف که چشیدن دارد

ای گل از چاک گریبان چه پریشان شده‌ای

خنده کن جیب تو حظی ز دریدن دارد