تا چهها بر سرش از پهلوی اغیار آمد
کامشب از بزم تو دل آمد و بیزار آمد
گر دلم خونشده در گریه ملامت مکنید
که جگرگوشهٔ من بود مرا کار آمد
نالهٔ مرغ گرفتار شنیدم سحری
گریه بر حال دلم آمد و بسیار آمد
آنچنان مهر رخت ساخته آواره مرا
که ز همراهی من سایه به زنهار آمد
همچو گیسوی خود آشفته شوی گر شنوی
بر سرم آنچه ازان طرهٔ طرار آمد