واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۳۴

تا چه‌ها بر سرش از پهلوی اغیار آمد

کامشب از بزم تو دل آمد و بیزار آمد

گر دلم خون‌شده در گریه ملامت مکنید

که جگرگوشهٔ من بود مرا کار آمد

نالهٔ مرغ گرفتار شنیدم سحری

گریه بر حال دلم آمد و بسیار آمد

آن‌چنان مهر رخت ساخته آواره مرا

که ز همراهی من سایه به زنهار آمد

همچو گیسوی خود آشفته شوی گر شنوی

بر سرم آنچه ازان طرهٔ طرار آمد