واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۳۲

چه شد گر او به من خسته خشمگین افتاد

مرا دلی است که فارغ ز مهر و کین افتاد

به کوی یار ز دستم دل حزین افتاد

کجا روم چه کنم کار با چنین افتاد

نمی‌نهی قدم ای غم ز خاطرم بیرون

تو را خرابهٔ من سخت دلنشین افتاد

شدیم خاک و ز ما گرد برنمی‌خیزد

فتاده هر که به کوی تو این چنین افتاد

ز فتنهٔ خط نارستهٔ تو در خطرم

ندیده روز خوش آن کس که دوربین افتاد