درد دلم ز رنگ رخم گرد میکند
دیگر چه گویمت که سرم درد میکند
آمیخته است عشق به خونم هزار غم
این می مخور که رنگ تو را زرد میکند
بیباکی تو کم نشد از گوشمال خط
خونها که چشم مست تو میکرد میکند
با آنکه ناله داد غبار مرا به باد
کینم هنوز از دل او گرد میکند
ای شمع سرکشی چه کنی اینقدر که صبح
هنگامهای تو را به دمی سر میکند