واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۲۱

محنت‌کش هجرم خبرم هیچ مپرسید

خون گشت دلم از جگرم هیچ مپرسید

دیوار و درم را همه افتاده ببینید

کرد آنچه به من چشم ترم هیچ مپرسید

دل منزل یار است مجویید نشانش

در راه طلب دیر و حرم هیچ مپرسید

نسبت نتوان داد به او رشتهٔ جان را

از نازکی آن کمرم هیچ مپرسید

بینید که خون می‌رود از دیدهٔ من آب

از حسرت آن خاک درم هیچ مپرسید

یار از نظرم رفت چه گویم که چه‌ها رفت

رفت آه چه‌ها از نظرم هیچ مپرسید