واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۲۰

گل به عارض زیبا نرسد

سرو با آن قد رعنا نرسد

نیست یک شب که ز بیماری دل

زاری من به مسیحا نرسد

می‌کشم ناله و می‌گریم زار

که به گوش تو مبادا نرسید

وعدهٔ بوسه به یادت ندهم

که مرا با تو تقاضا نرسد

گرچه نازک‌تری از شیشه ولی

به دل سخت تو خارا نرسد

از لب خویش تلف کن بوسه

درد من گو به مداوا نرسد