واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۱۸

چشم من چون پیش آن نادردمندان تر شود

آبرو اینجا ندارد اشک اگر گوهر شود

عمر رفت و دل نکردی صاف با عاشق مگر

بی‌غبار آیینه آب از دامن محشر شود

با دم آبی قناعت کرده‌ام مانند تیغ

تنگی قسمت نصیب صاحب جوهر شود

کی رود بیرون هوای بزم مستان از سرم

بعد مرگم دیده و دل شیشه و ساغر شود

تاری از گیسو تلف کن از پی شیرازه‌اش

چند ای بی‌رحم اوراق دلم ابتر شود

هر که از فیض قناعت صاف باطن گشته است

چون صدف گر قطرهٔ آبی خورد گوهر شود