واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۱۷

مرا ز زنخدان او دل برآید

چو هاروت از چاه بابل برآید

دل از تیغ او خورده زخمی که اشکم

چو سیماب از دیده اشکم برآید

نه هر اشک مقبول درگاه افتد

ز صد طفل یک طفل قابل برآید

به روی تو صبح از صفا می‌زند دم

که از عهدهٔ پیر جاهل برآید

به نازی بیرون آید از باغ آن شوخ

که سرو از قفا دست بر دل برآید

بهر کوچه برپا شود شور دیگر

چو مجنون ما با سلاسل برآید