سر پرشور جنون بر تن من میباید
سر که بی این بود از دشمن من میباید
چند در پا کشی این سلسلهٔ مشکین را
سر زنجیر تو در گردن من میباید
نشود عشق به یک جیب دریدن راضی
چاک بسیار به پیراهن من میباید
طبعم از بس که به گل چینی درد است حریص
اشک خونین همه در دامن من میباید
هر قدر زخم که در خنجر بیداد تو هست
لطف کن بر دل و جان و تن من میباید
گفت چون نالهٔ من مرغ گرفتار شنید
این مصیبت زده هم شیون من میباید