شب که صحبت به غم دوری احباب گذشت
آنقدر اشک فشاندم که ز سر آب گذشت
هیچ تدبیر نشد موجب آرام دلم
عمر من در هوس کشتن سیماب گذشت
دل چون از گریه خرابست ز غم پروا نیست
چه برد دزد ازان خانه که سیلاب گذشت
شمعسان عمر من از بخت سیه یک شب بود
آن هم از داغ محبت به تب و تاب گذشت