واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۷۲

سرو من دوش در اطراف گلستان می‌گشت

از پیش سرو چمن بر زده دامان می‌گشت

امتحاناً تو اگر تیغ علم می‌کردی

جوهر جرئت عشاق نمایان می‌گشت

دست شستم ز سلامت به بلا غرقه شدم

قطرهٔ اشک من آن روز که طوفان می‌گشت

چه بلا شور به سر داشت دل من امشب

کاسهٔ داغ به فک کرده نمکدان می‌گشت