گل زمن قاعدهٔ جامهدریدن آموخت
بلبل از من روش نالهکشیدن آموخت
دارم امید که آرام نبیند در خواب
آهوی رام مرا آنکه رمیدن آموخت
جز به محنت نشود پا به ره عشق روان
اشک من خون جگر خورده دویدن آموخت
دامنه هیچ هنر چون نفتادش در چنگ
دست ناقابل من جیبدریدن آموخت
چشم از گریه به صد حیله نمیآید باز
چه کنم خون دل من به چکیدن آموخت