واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۶۳

خون من جوشید تا آن دست و پا را دیده است

ظاهراً گستاخی رنگ حنا را دیده است

در برم دل را مسلسل گیسوان آرام نیست

شاید این دیوانه زنجیر شما را دیده است

با تو گل را چون دهم نسبت که از شرمندگی

روی خود پوشیده تا آن پشت پا را دیده است

دست و پا گم می‌کند از دیدن شهباز صید

دل ز جا رفته است تا آن دلربا را دیده است

می‌شناسد موج دریای تجرد را که چیست

بر تن ماهی که نقش بوریا را دیده است