واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۶۱

به پلوی من تیر یارم نشسته است

چه پروای غم غمگسار نشسته است

صبا اندکی پا به آهستگی نه

که بر آستانش غبارم نشسته است

رمید است از سینه‌اش خار حسرت

دمی هر که با گلعذارم نشسته است

ز ربط صحبت پس از مردن من

سیه‌پوش غم بر مزارم نشسته است

ندانم چه‌سان خیزم از جا که از اشک

جگرگوش‌ها در کنارم نشسته است