همچو صبحم از ازل گشته دم سرد نصیب
همچو من نیست درین غمکده کس دردنصیب
یکنفس نیست دل من ز کدورت خالی
آه صد آه ازین آینهٔ گَردنصیب
در ازل مهر بتان گشته نصیبم واقف
چه توان کرد به چیزی که خدا کرد نصیب