دام میبافند صیادان برای عندلیب
بیم دستانداز گلچین بس برای عندلیب
دل به یاد نوگلی شد همنوای عندلیب
خوش رقیبی گشت پیدا از برای عندلیب
بس که قدر عشق پیش من ز حسن افزونتر است
خردهٔ گل صرف سازم در بهای عندلیب
با وفابیگانهای گشتم رفیق سیر باغ
او به گل شد همنفس، من آشنای عندلیب
در خزان هم از گلستان آشیان را برنداشت
آفرین بادا هزاران بر وفای عندلیب
این قدر با آن اسیر ای گل چه استغنا کنی
کردهای خود را گمان گویا خدای عندلیب