واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۷

زارم از درد جدایی ای دل زارم بیا

دردمندم لاعلاجم سخت بیمارم بیا

وقت آن آمد که افتد با وصیّت کار من

با تو ظالم یک دو حرفی گفتنی دارم بیا

با تو ای سیمین‌بدن دل در برم سیماب شد

بیش ازین تاب غم دوری نمی‌دارم بیا

جز به شغلی کی توان بردن به سر ایّام هجر

یار رفت از چشم من ای گریه بیکارم بیا