واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۶

خوگر وصل چه داند غم مهجوری را

دور دارید ز من هم‌نفسان دوری را

نام تقوی نتوان بُرد به‌ جایی که تویی

چشم مست تو درد پردهٔ مستوری را

زهرها جمله شکر گشته ز شیرینی تو

عشوه‌ای کن که ز بختم ببرد شوری را

بس که در طبع دوا درد مرا تأثیر است

داغ من ساخت نمک مرهم کافوری را

گر به این رنگ کنی جلوه به گلشن روزی

رشک روی تو کند زرد گل سوری را

چشم بد دور تویی یوسف ثانی امروز

بوی پیراهنت از دیده بَرَد کوری را