غیر شاد است ز وصل ای غم هجران مددی
دور دیگر شدهای گردش دوران مددی
آبیاری بکن از مردمی هست تو را
مزرعم خشک شد ای دیدهٔ گریان مددی
سر دیوانگیام هست ولی میباید
از پیام تو و از بوی بهاران مددی
شده نزدیک که افسرده شود آتش من
جامهزیبان به یکی جنبش دامان مددی
غنچهای نشکفد از سعی صبا در گلشن
صبح را گر نرسد زان لب خندان مددی
یاد آن یار فراموش کن از کارم برد
چه شود گر رسد از جانب نسیان مددی
چرخ نامرد دگر در پی من افتاده است
وای من گر نماید شه مردان مددی
از جگر تشنگیم جان به لب آمد جانان
مددم آبی ازان چاه زنخدان مددی
ای توکل مددی کن به من از بهر خدا
که نخواهد ز کسی بیسروسامان مددی
مشکلم بود که با زلف تو همطور شوم
گر نمیکرد به من بخت پریشان مددی
آن پری را کنم احضار ز جذبی که مراست
چه ضرور است که خواهم ز پری خوان مددی
نکهت گل نکند تازه دماغم واقف
مگر او را کند آن بوی گریبان مددی