واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۸۸

قصهٔ من شده مشهور و تو هم می‌دانی

بر زبان همه مذکور و تو هم می‌دانی

رفتن از کوی تو مقدور من زار نبود

گریه‌ام برد به صد زور تو هم می‌دانی

وه چه شاهی که ز بیداد تو در کشور دل

نیست یک خانهٔ معمور تو هم می‌دانی

بود دل ملک سلیمان ولی از دوری تو

تنگ‌تر شد ز دل مور تو هم می‌دانی

شرح بی‌مهریت ای ماه چه تقریر کنم

روز من شد شب دیجور تو هم می‌دانی

من ز نزدیک تو خود دور نرفتم که فکند

دل طپیدن ز توام دور تو هم می‌دانی

واقف از من مزهٔ عشق چه پرسی هر دم

هست تلخ و ترش و شور تو هم می‌دانی