کارم افتاد عزیزان به بت خودرای
که ندارد ز وجود و عدمم پروای
رای من اینکه به آن زلف کنم سودای
همچو من نیست درین جمع پریشانرای
شمع گردیدم و صد بزم تماشا کردم
راستی راکه ندیدم چو تو بزمآرای
پیش مفتی برم از غمزهٔ شوخت فریاد
که تو را داده به خون ریختنم فتوای
صوفی و خانقه و ما و خرابات مغان
هر کسی را ز ازل گشته مقرر جای
دوستان جمله بگویید مبارکبادم
یار داد است به خون ریختنم فتوای
میکنم خدمت رندان خرابات ولی
قسمتم نیست درین میکده الا لای
گرچه در کوی تو غاغاست به هر سو از عشق
غیر من نیست در آن معرکه سر غوغای
ای دل افسردگیات سخت ملولم دارد
عمر رفت و نشنیدم ز تو هو و های
چند مطعون خلایق شدم از عریانی
پوشم از خاک درت خلعت سر تا پای
میروم با سر پرشور به صحرا واقف
نیست چون سیل درین راه به من همپای