واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۸۱

گر کنم صاحب من در تو نگاهی گاهی

عفو کن می‌شود از بنده گناهی گاهی

زان کشم از دل حرمان‌زده آهی گاهی

که مرا شاد نکردی به نگاهی گاهی

گر وصال تو مرا دست دهد نیست عجب

می‌نشیند به گل و لاله گیاهی گاهی

چشم‌ها دیده‌ای ای سرمه خبر ده باری

دیده‌ای چون تب من چشم سیاهی گاهی

من کاهیده چرا از نظرت افتادم

چشم را کار فتد با پر کاهی گاهی

زور بر من چو کمان می‌کنی و می‌ترسم

جهد از شست دلم ناوک آهی گاهی

محتسب میکده را ساخته ویران صد حیف

می‌گرفتیم به آن خانه پناهی گاهی

نفتد هیچ خلل در روش راست روی

گر روم از پی کج‌کرده کلاهی گاهی

روی در هم بکش از آیینهٔ رخسار زمن

سر کشد گر ز دل سوخته آهی گاهی

هیچ نقصان نرسد گر توام ای ماه تمام

نصف دل خوش کنی از نیم نگاهی گاهی

بی‌دماغی نگزارد که نویسم مکتوب

می‌فرستم بر او قاصد آهی گاهی

چه شد آن طالع فرخنده که روشن می‌شد

کلبهٔ تیره‌ام از پرتو ماهی گاهی

واقف آن عهد کجا رفت که ما همچو جرس

می‌گرفتیم به جانان سر راهی گاهی