به بختم محرمی در حضرت جانانه بایستی
دل صد چاک من گیسوی او را شانه بایستی
دلم را هر که میبیند اسیر زلف میگوید
که زنجیر چنین را اینچنین دیوانه بایستی
به طوف شمع خود رفتم ندانستم چه باید کرد
پی تعلیم همراهی یکی پروانه بایستی
نشد از شیشه و پیمانه تسکین خمار من
سبوی دستگیری من درین میخانه بایستی
ز خوبی آنچه میبایست دارد یار من لیکن
ز بسیاری آشنای اندکی بیگانه بایستی
نشد بوی نصیبی از لب آن یار میخواره
دریغا مشت خاک من گل پیمانه بایستی
جهانی پر ز هوشیاران نمیآید به کار من
مرا دیوانهای واقف درین ویرانه بایستی