ای بلند از قند تو رعنایی
قامتت سرو باغ یکتایی
رفت مجنون و من درین صحرا
میدهم جان به درد تنهایی
خانه از گریه شد خراب و هنوز
بیمروت ز در نمیآیی
با خرام تو کبک کوهساریست
پیش چشمت غزاله صحرایی
رو ترش میکنی چرا با من
بنده سوداییام نه صفرایی
مرده زیر زمین نخواهد ماند
لب او گر کند مسیحایی
ما بران آستان عالیشان
خاکروبی و جبههفرسایی
همه از روی بندگی کردیم
خواجه روزی نکرد آتایی
عشق ای دل چه گفته در گوشت
کز طپیدن دمی نیاسایی
مگر آزردهای ز خود واقف
که تو گاهی به خود نمیآیی