ز تأثیر محبت دل به زلفش سر کند بازی
به این جرئت کجا با مار افسونگر کند بازی
دل من گرد چشم یار میگردد ازان ترسم
شود زخمی چون آن طفلی که با خنجر کند بازی
ندارد هیچ وزنی وقت استیلای غم تمکین
که چون آید به طوفان بحر با لنگر کند بازی
پریشان اختلاطی اینچنین آشفتهام دارد
که هر تاری ز زلفش با دل دیگر کند بازی
هراسد مرد بازیگر چو باشد ریسماننازک
به خود لرزد دلم هر که به زلفت سر کند بازی
رقیب از بهر تو زر باخت نی سر ای سرت گردم
اشارت کن به عاشق تا ازو بهتر کند بازی
ز وصل مهجبینی خانه روشن داشتم لیکن
ندانستم که با من عاقبت آخر کند بازی
سر خود را چو گو افکندهام واقف به میدانش
مگر آن شوخ چوگانباز گاهی سر کند بازی