واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۵۹

ای ناله به گوش شنوایی نرسیدی

رفتی همه‌جا لیک به جایی نرسیدی

ای گریه چو سیلاب به هر کوچه دویدی

یک بار به دیوانه‌سرایی نرسیدی

بی‌فایده رفت این همه صیقل‌گری من

ای آینهٔ دل به جلایی نرسیدی

سیر و سفرت هیچ به جایی نرسانید

ای کوکب بختم به ضیایی نرسیدی

بردم گله از دست تو در پیش مسیحا

ای درد محبت به دوایی نرسیدی

صد حیف که واقف ز سر کوی نکویان

بی‌برگ گذشتی به نوایی نرسیدی