واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۵۱

میسر هر کسی را کی شود با یار سرگوشی

مگر با آن خدنگ؟؟؟؟ کند سوفار سرگوشی

کدامین دود؟؟؟؟ بر هم نمی‌دانم

که او زلف کافر می‌کند بسیار سرگوشی

یقینم شد که بهر گوشمالم می‌کند فکری

چو دیدم یار را می‌کرد با اغیار سرگوشی

به کوی او ندارم محرمی تا راز دل گویم

کنم از بی‌کشی با رخنهٔ دیوار سرگوشی

دلی پر دارم و خواهم که همچون شیشه با ساغر

کنم روزی به او با دیدهٔ خونبار سرگوشی

ز بس میل سخن دارد به سرو من عجب نبود

کند گل گر به او از گوشهٔ دستار سرگوشی

کسی را واقف سر جنون کی می‌توان کردن

کنم با حلقهٔ زنجیر خود ناچار سرگوشی