تو ای شوخ برقع کجا میکشایی
نیاید بلی از پری خودنمایی
به تاریکطبعان مکن آشنایی
اگر هست در طبع تو روشنایی
عجب نغمهای داشت شب تار اشکم
دماغم رسانید از تر صدایی
کنم عید آندم که از گریه سازم
سر انگشت خار بیابان حنایی
چو ما تاب وصلت نداریم ظالم
چه لازم که ما را به هجر آزمایی
شدم چون حنا دستگیر نگاری
که خون ریزد از بهر رنگین عبایی
غم جان مخور گر تو را درد دل هست
که بیمار را نمیکشد بدغذایی
دلم پرتو ماه را خوش ندارد
که کرد است روشن چراغ گدایی
نه محرم رفیقی نه مونس شفیقی
عجب بیکسم آه ای دل کجایی
شنا میتوان کرد در آب چشمم
چه نازم تو ای شوخ ناآشنایی
صبا تازه دارد ز بودت دماغم
قناعت نمودم؟؟؟؟ هوایی
به؟؟؟؟ غمم غرقه کردی و رفتی
زهی آشنایی زهی آشنایی
به جان اشتیاق تو آتش افتد
که تعلیم کردت چنین بیوفایی
ز صد جا شکست است واقف دل من
ولیکن؟؟؟؟؟ در آشنایی