واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۳۸

جانا مگشا زلف خدار را دو سه روزی

در بند نگهدار بلا را دو سه روزی

ما دل‌زدگان در سر کویت دو سه روزیم

با ما نکنی ار به مدارا دو سه روزی

شاید که رود بی‌سببی درد تو ای دل

موقوف توان داشت دوا را دو سه روزی

تا داد ستانم ز تو خواهم که گذارم

طور ادب و شرح و حیا را دو سه روزی

گویید به گلچین که دل غنچه میازار

بگذار کند کسب هوا را دو سه روزی

از دست تو شد طافت ارباب وفا طاق

بر طاق بنه جور و جفا را دو سه روزی

خون خوردن بسیار دلا کرده گرانت

آن به که دهی ترک غذا را دو سه روزی

افسوس که در بند بتان عمر تو شد صرف

واقف نشدی بنده خدا را دو سه روزی