زلف خوبان بلاست پنداری
نه بلا اژدهاست پنداری
بت من آنچنان دلآشوب است
که بلای خداست پنداری
یک نفس یار وا نشد با من
گل باغ حیاست پنداری
زلف یار است درهم و برهم
نسخهٔ حال ماست پنداری
میشوی با تو چهره آیینه
سخت او بیحیاست پنداری
شده از کشته پشته در کویش
عرصهٔ کربلاست پنداری
خیزم از جا به دستیاری او
مد آهم عصاست پنداری
سیل اشک از سرم نمیگذرد
بر سر ماجراست پنداری
قفس سینه سوخت نالهٔ دل
مرغ آتش نواست پنداری
به خدا ناز میکند واقف
بندهٔ مصطفاست پنداری