واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۲۸

بسیار پریشانم از گوشه تنهایی

ای گریه کجا رفتی دیر است نمی‌آیی

تا عشق دوچارم شد این چار به من بخشید

دیوانگی و مستی بدنامی و رسوایی

ترسم که تو را گیرد ناگاه غم هجران

ای دل نکنی دیگر دعوی شکیبایی

دارد قد یار من اقبال بلند ای سرو

آن به که کنی کوته افسانهٔ رعنایی

گز زلف به گوشت گفت احوال پریشانم

در تاب مشو جانا از گفتهٔ سودایی

یعقوب‌صفت واقف از هجر عزیزانم

ضعفی که مرا رو داد در قوت بینایی