دل را اسیر هجران بگذاشتی و رفتی
جان را به بند حرمان بگذاشتی و رفتی
از چشم سیلخیزم جانان سفر نمودی
این خانه را به طوفان بگذاشتی و رفتی
مجنون مگر به طورت شرط رفاقت این بود
ما را درین بیابان بگذاشتی و رفتی
پرداختم دل از غیر تا منزل تو باشد
ای خانهٔ تو ویران بگذاشتی و رفتی
چون جوش اشک دیدی از چشم من رمیدی
دیوانه را به طفلان بگذاشتی و رفتی
ما را که ربط بلبل بوده است با تو ای گل
نالان درین گلستان بگذاشتی و رفتی
هرچند از ره عجر واقف به زلف آویخت
او را همان پریشان بگذاشتی و رفتی