واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۱۶

دل را اسیر هجران بگذاشتی و رفتی

جان را به بند حرمان بگذاشتی و رفتی

از چشم سیل‌خیزم جانان سفر نمودی

این خانه را به طوفان بگذاشتی و رفتی

مجنون مگر به طورت شرط رفاقت این بود

ما را درین بیابان بگذاشتی و رفتی

پرداختم دل از غیر تا منزل تو باشد

ای خانهٔ تو ویران بگذاشتی و رفتی

چون جوش اشک دیدی از چشم من رمیدی

دیوانه را به طفلان بگذاشتی و رفتی

ما را که ربط بلبل بوده است با تو ای گل

نالان درین گلستان بگذاشتی و رفتی

هرچند از ره عجر واقف به زلف آویخت

او را همان پریشان بگذاشتی و رفتی