به چشم مردم بیگانه خانه میخواهی
چه کردهایم که از ما کرانه میخواهی
تو را به آهویی نسبت نمیتوان کردن
که از برای رمیدن بهانه میخواهی
فتادهاست به گلهای این چمن آتش
تو خار و خس ز پی آشیانه میخواهی
نخست جان ودلی سختتر ز سنگ بیار
اگر اقامت آن آستانه میخواهی
بیا که در تن من مشت استخوانی هست
اگر برای خدنگت نشانه میخواهی
مرا که جمله وفا پای بستهٔ مهرم
چرا نمیطلبی و چرا نمیخواهی
چو هیچ شرم حضورم نگه نمیداری
چه سود ازینکه مرا غایبانه میخواهی
چنان مقید اسباب گشتهای دل
که بهر خواب عدم هم فسانه میخواهی
تو را چه حظ ز اسیری که در قفس واقف
فتادهای و همان آب و دانه میخواهی