واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۰۷

تو نداری سر وفاداری

حاش‌الله کی و کجا داری

ناز کم کن به بنده صاحب من

به نیازی که با خدا داری

پایت ای دل نمی‌رسد به زمین

به سر من سر کجا داری

دل به دریا فکن درین دریا

چه توقع ز آشنا داری

خانه‌ات ای کمان یار آباد

گوشهٔ خاطری به ما داری

سرو من چون تو نیست سرو چمن

تو به سر گل به پا حنا داری

رفت بر باد خاک من در عشق

این بود معنی هواداری

بگذرای سیل اشک از سر من

شور کم کن چه ماجرا داری

می‌خرامی و نیست پروایت

گرچه دل‌ها به زیر پا داری

در پس پرده شمع فانوسی

چه بلا حسن خودنما داری

به تفرج چه می‌روی سوی دشت

دل یک شهر در قفا داری

با تو واقف دعای کس چه کند

تو بلا بر سر بلا داری