واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۰۲

ای دل که ز ما پیش به آن بزم رسیدی

باری خبری ده که چه گفتی چه شنیدی

بستی خط اغیار چو تعویذ به بازو

غم‌نامهٔ ما بود که ناخوانده دریدی

عمر تو دلا در قفس سینه به سر رفت

یک روز اسیرانه صفیری نکشیدی

بائیست تو را زود دوید از پی آن طفل

از چشم من ای اشک چرا دیر چکیدی

ای اشک تو را فایده زین قطره‌زدن چیست

بسیار دویدی و به جایی نرسیدی

صدبار نشستی به کمین دل ما حیف

تیری نگشادی و کمانی نکشیدی

چون شمع مرا سوخت درازی شب هجر

داغم ز تو ای صبح که هرگز ندمیدی

دل می‌برد از ما چه ملاحت چه صباحت

در عشق ندانیم سیاهی ز سپیدی

دیگر چه فروشد به تو واقف که متاعش

دل بود که آن را تو به یک عشوه خریدی