شد از بوی گریبانش سحرگاه
دماغم غطسهخیز الحمدالله
ز وصلش بعد عمری یافتم حظ
رقیب آمد ز در چون مرگ ناگاه
رسایی نیست در سعی خسیسان
بود کوتاه پرواز پر گاه
گرفتار زنخدان بتانم
فتادم من به چاه از بخت گمراه
گدای را که باشد جام بر کف
چرا خود را نداند شاه جمجاه
جناب یار جانبدار اغیار
چه گویم هست این من جانبالله
مرا سوهان روح آن چین ابروست
ندارد هیچکس این درد جانکاه
به قربانت روم کز تیر نازت
مرا در سینه پیکانیست دلخواه
فنای من بود واقف مرادش
رضیت به ما یریدالله ابقاه