واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۸۷۸

داغ بر سر نهم از یاد رخت گل گفته

خون به ساغر کنم از شوق لبت گل گفته

نالهٔ دل که به یاد گل رخسار کسی است

همه‌شب گوش کنم نغمهٔ بلبل گفته

شان معشوقیت ای شوخ نخواهد کم شد

نگهی سوی من انداز تغافل گفته

پیش او شکوهٔ آن زلف مسلسل کردم

کرد باطل همه را یار تسلسل گفته

روزگاریست که در دام پریشان‌حالی

می‌کنم شاد دل غم زده کاکل گفته

سخنی وا نکشیدیم چو مینا ز کسی

جان سپردیم درین میکده قلقل گفته

می‌کند دسته سخن‌های پریشان واقف

هر شب از یاد سر زلف تو سنبل گفته