واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۸۷۶

ای عرش فرش در حرم کبریای تو

کون و مکان همه بود زیر لوای تو

تا صبح حشر سرمه‌فروشی کند صبا

سرمایه‌ای اگر برد از خاک پای تو

جان زنده کرد از نفس دلنواز او

هر کس که دم زند نفسی در هوای تو

کردند چون امام صف انبیا تو را

واجب شده است بر همه‌کس اقتدای تو

حبل‌المتین عروه وثقای دین و دل

هر تاری از ردای تو ای من فدای تو

از سربلندی که به فقر محمدی است

بر تخت جم قدم نگذارد گدای تو

خورشید بر فلک همه تن جبه گشته است

از شوق سجده‌ای در دولت‌سرای تو

گل نشکفد ز سعی صبا در حریم باغ

بلبل سحر اگر نسراید ثنای تو

جای که می‌شوند زبان‌آوران خموش

واقف چه الکن است که گوید ثنای تو