واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۸۶۹

خراب و خسته و بیمارم از تو

دلا خون شو که من بیزارم از تو

ببین چشمم چه گل‌ها می‌فشاند

ازان خاری که در دل دارم از تو

چه پرسی خانه آبادان چه پرسی

خراب کوچه و بازارم از تو

جفا برداشتم بسیار و اکنون

درین فکرم که دل بردارم از تو

تو بیتابی و من می‌گریم از درد

مکن واقف که در آزارم از تو