واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۸۶۱

سود خود می‌شمرد غیر زیان من و تو

مصلحت نیست که آید به میان من و تو

اتحادیست مرا با تو که نازک کمرت

گرچه مویست نگنجد به میان من و تو

در میان من و تو رمز و اشارت بهتر

تا نیفتد به ملا راز نهان من و تو

جذبهٔ حسن قیامت کشش عشق بلاست

می‌برد عاقبت ازدست عنان من و تو

من به تو عاشق و تو عاشق شوخ دگری

تا چه از عشق رسد بر دل و جان من و تو

گر رسد دست کنم قطع زبان اغیار

تا نسازند سخن‌ها ز زبان من و تو

مکن ای مرغ چمن دعوی هم طرحی من

می‌شناسد همه‌کس طرز فغان من و تو

سبق ناز ونیاز از من و تو می‌خواندی

بودی از لیلی و مجنون به زبان من و تو

غنچه با غنچهٔ دیگر به چمن می‌گوید

هست پیش دهنش هیچ دهان من و تو

دل به من گفت چو از دور نمایان شد یار

با خبر باش رسید آفت جان من و تو

واقف از بهر خدا دست بنه بر دل خویش

شهر پر زلزله شد از خفقان من و تو